تبليغاتX
gnerUrl" content="http://www.blogskin.ir/">
جوانان رادیو جوان
جوونی ترین جوونی.:آخرشه:.

خاطرات من و رادیو جوان

سلام دوباره اپیدم قرار بود من دیگه اپ نشم ولی خوب دیگه چیکار کنم دله دیگه یهو میگیره میخواستم این پست رو تو خرداد ماه سال روز اشنایی من و رادیو جوان بگذارم گفتیم ما که تا خرداد نیستیم میخواهیم به امتحاناتمون برسیم ولی باز ........ . راستی یه پیشنهاد دارم که اگه میخواهید کل مطالب من رو نخونید حد اقل اون رو بخونید.این پیشنهاد در پایین مطالب برای دیدن شما لحظه شماری میکند.

اولین خاطره ی من و رادیو جوان :

یه شب توی ماشین نشسته بودم و داشتم با پسر همسایمون بحث میکردم که حرف رادیو جوان پیش اومد من بهش گفتم بابا من از رادیو متنفرم چیه این رادیو اما اون بهم پیشنهاد کرد که حتما گوش کنم ساعت تقریبا شش بود رادیو رو روشن کردم اولین صدایی که از رادیو شنیدم صدای زیبا و دلنشین زهره هاشمی در روی خط جوونی رو شنیدم بابا کفم برید ولی از اونجایی که من ادم یه دنده و لجبازی هستم به روی خودم نیاوردم یه چیز دیگه که یادم میاد هم اینه که خرداد سال 85 با این رادیو اشنا شدم اواخرش بود. واسم جشن میگیرین

از اون روز به بعد هر روز توی تابستون گرم می رفتم توی اشپز خونمون که هیچ وسیله ی خنک کننده ای هم نداشت روی خط جوونی گوش میدادم من که همه زندگیم شده بود رادیو جوان

یه روز صبح که از خواب بیدار شدم یک راست رفتم سراغ رادیو موج 99.5 فرکانس برتر (البته در شهر ما)خلاصه صدای یه خانم از توی رادیو شنیده میشد که تولد چندمین هفته ی برنامه ی پارازیت رو تبریک میگفت ولی هنوز من توکف این موضوع که اون گوینده کی بود موندم باز ماشین باز هم برنامه ی رادیو جوان با ماشین میرفتیم کلاس زبان اون هم میگذاشت روی موج اف ام و شبکه ی جوان و من صدای پچ پچه های پنج شنبه ای رو از درون رادیوی ماشین میشنیدم شهریور85 یکی از خوب ترین ماه ها و بدترین ماههای سال 85 برای من

بود به خاطر این که باید از روی خط جوونی خداحافظی میکردم و همیشه این عقده تودلم بمونه که چرا من نتونستم توی مراسم خداحافظیشون شرکت کنم و خوب به خاطر این که بازم سوار ماشین شدم یه روز جمعه اواخر شهریور ماه بود که سوار ماشین شدیم تا با خانواده بریم سفرمنه خام به خیال این که میخواهم پارازیت رو گوش کنم رادیو جوون رو روشن کردم و با صدای حالا دست دست دست دسته گله چند تایییها هفت تاییها چند تاییها هفت تاییها هو هو روبه رو شدم .بابا از فرشید سوا به هفتاییها روا شدم

خدا پدر مادر این ماشین ما رو بیامرزه که من رو با سعید پور محمودی اشنا کرد شما که خودتون ملطفتیت من رو چطوری با این برنامه ها اشنا کرد این هم مثل اون.

جمعه اذر ماه عصر پیچ رادیوی توی خونمون رو پیچوندم صدای سر کار خانم لاله اکبری در 1000پنجره رو شنیدم یه یک ساعتی برنامشون رو گوش دادم که یه دفعه

خانم اکبری اخر برنامه گفت امروز اخرشه سری 2 از ساعت 19 الی 21 پخش خواهد شد ما هم لحظه شماری میکردیم که برای اولین بار در جشن تولد یک برنامه از

رادیو جوان شرکت کنم خوب بالاخره برنامه شروع شد صدای سلام زهره هاشمی به گوشم خورد گفته باشم اولین برنامه ی اخرشه رو زهره هاشمی اجرا کرد

خوب میمونه یک برنامه که اون هم باشگاه دانشمندان رادیو جوونه که به علت خواب الودگی خیلی کم گوش میدم خوب دیگه این هم قصه ی ما و رادیو جوان.

حالا هم هر وقت رادیو جوان گوش میکنم میشینم روی تختم وبا خودم ادای مجری ها رو در میارم و یا واسشون اس ام اس میفرستم.

تشکر

یه تشکر از همه ی دوستان که به ما سر زدن و نزدن تو این مدت چند تا دوست عزیز پیدا کرم اقا مجتبی توسکا خانم خانم یا اقای پارازیتی و عالمه خانم انسیه خانم و هدیه خانوم (بر و بچه های 7 دار)که ما رو مورد

لطف خودشون قرار دادن امتحانات ما که در شرف شروع شدن هست امید وارم شما هم تو امتحاناتتون قبول شین یا اگه میخواهید قبول نشین موفق باشین که؟

این هم ادامه ی داستان قبلی قرار شبانه امیدوارم از این مطلب طولانیه من خسته نشده باشین وچشماتون بابا قوری نشده باشه تازه فونتش رو هم فقط به خاطر شما کوچیک کردم:

رمان از نوع اینده اش(قرارشبانه)

توی داستان قبلی به اون جا رسیدیم که اقای رئیسی رادیو جیبی اش رو میخواهد

در بیاره و اون وقت صدای پارازیت به گوشش خواهد خورد.

یه دفعه صدای زنگ موبایل نیما در بیاد و اون بذارتش روی بلندگو و اون وقت

صدای با مزه ی فرشید منافی به گوشت بخوره که میگه نیما من فردا کار دارم تو به جام بیا پارازیت رو اجرا کن و اون یکدفعه ازت خداحافظی کنه و بره و تو اون وقت باز هم تنها بشی وقتی داری بر میگردی توی راه ارزو جعفر پور رو ببینی وبهش بگی

سلام از دیدنتون خیلی خوشحالم و او با اون چهره ی همیشه مسممش بهت جواب سلام رو بده و تو اون رو تا دم خیابون بدرقه کنی

و اون سوار ماشین بشه و با دستاش باهات خداحافظی کنه و بره و دوباره تو تنها بشی و تو هم سوار تاکسی شی و بری..................ادامه ی داستان در پست بعدی.به نظر شما بعد از سوار شدن تاکسی کجا بری؟

پیشنهاد:

میخواستم از همه ی اون هایی که عضو حلقه ی وب هستن درخواست بکنم که اگه میتونن یک ستادی رو بسازیم که مسائل جدیدی رو که در مورد رادیو جوان اتفاق می افتد همانند همایش هایی که م خواهد انجام بشه یا خبرهایی که میتونه رادیو جوان رو زیر سوال ببره همچون "اطلاعیه ی وزارت ارشاد" و از این دست مسائل رو به دیگر اعضا اطلاع بدهند تا هماهنگی لازم برقرار بشه تا کسانی که از بعضی مسائل بی خبرند یا دیر خبر دار میشوند اگاه شوند و حرکت های هوشمندانه ای رو در این زمینه برقرار کنند.

لطفا در مورد این پیشنهاد فکر کنید و نظرات خود رو اعلام کنید.ضمنا به یک تهیه کنندهی خوب احتیاج داریم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386 توسط صادق
 

احوال پرسی

سلا بچه ها امیدوارم که خوب باشید از این که دوباره با یه پست بدون گله و شکایت

با یه سبد گل با یه قلب صاف مثل اسمون بیرون از شهر شلوغ اومدم خدمتتون

خیلی...............................خوشحالم.امیدوارم سال خوبی روشروع کرده باشید

امیدوارم امسال بیشتر از پارسال به برنامه های رادیو جوون خودمون توجه کنید

راستی برنامه های مخصوص عید هم که تموم شد.

حالا یادتون مونده که قبل از عید چه برنامه ای گوش میدادید؟چه ساعتی گوش میدادید؟

مجریش کی بود؟حتمی یادتون مونده مگه میشه کسی برنامه های فوق العاده ی شبکه رو فراموش کنه یکیش خود من زیادم نمیخواهم سرتون درد بیارفقط اومدم یه تشکر جانانه از همتون که

با یه حس دوستانه به مطالب من نگاه میکردید و ازشون انتقاد میکردید پیشنهاد میدادید

خدا کنه همیشه از این کارها بکنید من نظراتتون رو به دیده ی منت قبول دارم و میپذیرم.

فرزانه خانم ناظری: ازتون ممنونم که همیشه به من لطف داشتی و من هیچ وقت نتونستم زحماتت رو جبران کنم واقعا دوستی با تو برای همه یک سعادته.

ارکیده خانم هاشمی: اخ که من هیچ وقت از مطالب جالب وزیبای تو دست نخواهم کشید

شاید دیگه از این جور نوشته ها گیرم نیاد امیدوارم که همین طور طرقی کنی.

رویا خانم و نرگس خانم: دو دختر خوب از شهر زیبای همدانچقدر شما دو تا گلید

همیشه با من بودید همیشه باهاتونم حالا به افتخار شما هفتایییییییییییییییییا هو هو.

الهه خانم ارانیان: از نوشته های با ذوق و نکته بینانه در وبلاگتون خیلی خوشم میاد شما همه چیز رو به نظر سنجی میگذارید از شما هم برای نظرات خوب و مفیدتون تشکر میکنم.

رمان از نوع اینده اش

اگر خواستید با کسی یک قرارشبانه داشته باشید چه خوبه که اون قراربا نیما رئیسی باشه

و در لحظه لحظه های انتظار هر لحظه 1 پنجره از قلبتون رو براش باز کنید تا وقتی میاد

1000پنجره تو دلتون براش وا شده باشه ای کاش زمان قرارتون با اون7شنبه باشه تا وقتی میاد

سر قرار بهش بگیداخرشه وقتی که روی نیمکت زیر نورماه نشستید و با هم حرف می زدید اون رادیوی جیبی اش رو در بیاره بزاره روی فرکانس 88.1مگا هرتز و اون وقت صدای پارازیت

به گوشت بخوره.

گالری تشکر

این عکسها رو برای این گذاشتم که از همه ی دست اندر کاران رادیو جوان تشکر کنم.

              

         

خدا حافظ

بچه ها به دلیل شروع امتحانت شاید کم بهتون سر بزنم یا اصلا نزنم اگه شد میزنم نشد هم خوب نه اگه نشد خداحافظ اگه شد به امید دیدار.

تا کارتم تموم نشده باهاتونم


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386 توسط صادق
گله......

امیییییییییییییییییییییییییییییر؟ جانم!!!؟ من از فرزادی و افشین و امیر زنده دلان و امیر اون یکی و شبنمی و مریمی و الهامی گله دارم. مگه فقط تهران فرهنگسرا داره به جون خودم شیراز هم فرهنگسرا داره اگه بیایید شیراز با این که من بچه شهرستانم ولی یه هواپیما از فرودگاه شهرمون تا خود تالار حافظیه کرایه میکنم.

امیییییییییییییییییییییییییییر؟ جان امیر. من از فرزادی و بچه تهرونی ها گله دارم. چرا؟

چرا باید فقط تو تهران کلاس طنز نویسی باشه مگه ما بچه شهرستانی ها دل نداریم؟

اگه فرزادی یه ای دی می ساخت  میتونست به عنوان یک کلاس ازش استفاده کنه اینجوری اگه میتونست به همه حتی همین تهرانی هایی که کار دارن و نمیتونن حضوری بیان درس بده

واقعا بچه تهرانی ها.....

امییییییییییییییییییییییییییر؟ جانم بگو. من از شهرامG(شهرام گیل ابادی) گله دارم.اخه چرا؟

مگه همه ی وبلاگ نویسای رادیو جوون تهرونین؟خوب نه؟پس چرا فقط اون ها باید بتونن

تو بعضی از مراسمها شرکت کنن؟

امیییییییییییییییییییییییییر؟ جانم؟ برو بمییییییییییییییییییییییر.{خنده}

منتظر نظراتتون هستم مخصوصا برو بچه های تهرانی.یه عذر خواهی به خاطر عکس بی ربطی که هیچ ربطی به مطلبم نداره هم بهتون بدهکارم.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ششم فروردین 1386 توسط صادق

قالب وبلاگ